
تو کیستی؟
پس چرا نمایان نمیکنی بر من... جلوه ی لوح سرشتم را؟
چرا نمیتابانی از پرتو حقیقت... بر مرده شوره زار سرگشته ی طالعم؟
آه که من چه بی پروا خفتم...
و چه منحوس آیه ها را به دست طغیانگر باد سپردم...
در حوالی همان روزهایی که بقره میخواندم!!!
امروز...
در این زلال ابری آسمان... شادی ام را رنگ غم می آلاید!
غم عبور بی پاسخ عابری تنها... که با چشمان بهت زده اش... تنها به خیال دیدن است!
او که آغاز مسیرش را... که بهشت بود... هیچ به یاد ندارد... مگر همچون سایه ی مبهم خیالی!
امروز...
به خلوت خویش سخت محتاجم...
که لا به لای ثانیه های مبهوت مصنوعی اش...
به جستجوی کهنه آرزوی دیرینم در آیم...
امروز... که در آسمانها بزم میلاد توست...
و در زمین نیز آدمکها به بهانه ی میلاد تو... در طلب ریا دندان تیز می کنند...
مرا بهانه ای باش... برای گریستن...
برای گریز...
از این زندان موهوم سیاه...
و این زندانبان خیره سر موذی!
مرا بهانه ای باش... برای تپیدن...
در لحظه ی حقیقی سرور!
ای مظهر عجائب... ادرکنی بحق لطفک الخفی!