ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

آن هنگام که شب فرا رسد و همه ی جانوران به خواب روند... ابر دریاها به خروش می آیند...آیا تو هم بر خواهی خواست؟

---------

پرم از اندوه... از تکرار دیر شدن ها!!!

امشب چه دیر بر نشانه ها چشم گشودم...یا که شاید... نشانه ها چه دیر بر من رخ نمودند!!!
امشب چه دیر تو را در آغوش فشردم! و چه دیر در نگاه پنجره غرق شدم...
آه که چه دیر به ذکر نام او پناه بردم...و چه دیر در خیال او دنیا را گم کردم...و چه دیر اشکهایم را زدودم!!!

امشب چه دیر ابر دریایی خروشان بودم!!!

---------

اما بودم... امشب ابر دریایی خروشان بودم!


 
آرزو
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

من آرزو دارم... آرزوی گریز...

 هیچ نمیگویم...

گم میکنم خود را... در دل شوره ی ممتد این فضای مسموم....

هر آن ... در وحشت از لحضه ای ...

که دوباره در دام واژه های عشوه گر

زنجیر هایم را ببوسم.....

و گمان کنم دوستشان دارم!!!!!!!


 
بزم میلاد تو...
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:


تو کیستی؟

پس چرا نمایان نمیکنی بر من... جلوه ی لوح سرشتم را؟

چرا نمیتابانی از پرتو حقیقت... بر مرده شوره زار سرگشته ی طالعم؟

آه که من چه بی پروا خفتم...

و چه منحوس آیه ها را به دست طغیانگر باد سپردم...

در حوالی همان روزهایی که بقره میخواندم!!!

امروز...

در این زلال ابری آسمان... شادی ام را رنگ غم می آلاید!

غم عبور بی پاسخ عابری تنها... که با چشمان بهت زده اش... تنها به خیال دیدن است!

او که آغاز مسیرش را... که بهشت بود... هیچ به یاد ندارد... مگر همچون سایه ی مبهم خیالی!

امروز...

به خلوت خویش سخت محتاجم...

که لا به لای ثانیه های مبهوت مصنوعی اش...

به جستجوی کهنه آرزوی دیرینم در آیم...

امروز... که در آسمانها بزم میلاد توست...

و در زمین نیز آدمکها به بهانه ی میلاد تو... در طلب ریا دندان تیز می کنند...

مرا بهانه ای باش... برای گریستن...

برای گریز...

از این زندان موهوم سیاه...

و این زندانبان خیره سر موذی!

مرا بهانه ای باش... برای تپیدن...

در لحظه ی حقیقی سرور!

ای مظهر عجائب... ادرکنی بحق لطفک الخفی!



 
برای مهربان مادرم
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

در تنهایی شب این خانه...

که نفسهای تو را کم دارد...

می شود مگر آرام سر بر زمین گذاشت؟

من از التهاب پرم...

از التهاب یک اشتیاق...

من امروز می دانم ... و تو شاید هرگز نخواهی دانست...

که گرمای نفسهایت...

و آرامش قدمهایت ...

به هر چهاردیواری مفهوم خانه می بخشد...

و خانه اینجا نیست!!!!

مهربان مادرم... تا ابد دوستت دارم!


 
برای یک دوست!
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

بسی  پررنگ.... در میان خاطرات من ایستاده است هنوز....

اندوه نمناک چشمانت...

و تردید لرزانی که...

از بهت جنگ خونین زمین...

در تو می تنید!

و من نیز بازگشتم...

به لحظات این تجربه مردد تلخ در خود...

و برای لحظه ای سراپایم از اندوه کهنگی اش به درد آمد!

و آنگه یادم آمد...

باوری که روزی بر قلمم راند:

"اینجا دروغ آنچنان بزرگ است که به حقیقت شهرت دارد!"

خوب سیر می کنم...

در افکار و باورهای کهنه ام...

و گیج می شوم... از در هم آمیختگی واژه ها... از ابهام مرز حقیقت و دروغ!

به راستی گم شدن چه آسان است!!!

واما تنها یک تلنگر شاید...

پر باشد از بهانه های زیستن!

خدا

عشق

امید

و یک دوست...

که دستانم همیشه برایش...

پر از انشعاب مهربانیست!!!!



 
شرح این عاشقی..... ننشیند در سخن
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

نه این خلوتکده تاریک...

و نه هیاهوی پر اضطراب شلوغی ها....

مرا جز به سایه ای مبهم رهنمون نشد....

سایه ای مبهم از واقعیتی که در اذهان پر دغدغه ی جویندگانش....

در لابه لای مشغله های دروغین گم شده است!

و گاهی پر توان ترین فریاد هایش به سان تلنگری ذهن را قلقلک میدهد .....

وفقط همین است!

و یا شاید گاهی در لغزش قلمی مصیبت فراموش شدنش را بر کاغذ فریاد کند....

اما باز هم همین است...

و اغلب فراتر نمیرود!

و مرا نیز گاه این خیال در خود فرو می برد،

که حقیقت حضور من در این کنج تاریک،

تا به کی در قالب این غفلت بزرگ جای میگیرد؟

تا کجا مرا طاقت بی اندیشه سیر کردن است؟

در کدامین نقطه ی کور آیا...

به اضطراب اجزای از هم گسیخته خویش...

گوش خواهم سپرد؟؟؟!!!!





 


 
به کدام متروکه میگریزی از او؟!
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:


گریزی نیست...از چنگال بی امان تقصیر....

بیهوده در طلب پوزش آمده است...

اوکه جز پناه تقصیر آغوشی ندارد...

.....

به استبداد ثانیه ها گردن نهادن هنر نیست....

اما

عبور از امتداد حد تشویش

دوشادوش پیچیدگی افکار مضطربم...

بس نا ممکن مینماید!!!


 
به سر می رسد مدام.... انتظار فردا ها... و هنوز فردایی هست!
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

از ابتدای حضور هر قلمی در دست من.....

تا به به امروز و در گذر از هر لحظه ای که قلم چشم به راه دستان من دوخته بود...

حضور تو در جای جای وجود من فرصت دیده شدن می طلبید!
صبح امروز... همچون صبحی تابستانی یادگار حضور تو را از درز باریک پنجره به مشام من آورد...

و ناگه... یک لحظه... من داشته هایم را دیدم!

داشته های غریب... داشته های بی ادعای واقعی...

که در هر نقطه از وجودشان تبلور تمامی خواسته های من هویدا بود!
وجودی نجیب در بستر فراموش شده ها!

امروز صبح من تابستان را دیدم و بارزترین مشخصه اش... گرمارا!

گرمای حضور تابستانی ات در آغوش سرد و غفلت زده ام!

و چه دلنشین اندیشه ام را مینوازد... این خیال... که تو هنوز نشانه هایت را بر من می فرستی!

که تو هنوز از من نومید نشده ای...

دیروز از آن روزهایی بود که لحظه هایی از زندگی ام را زندگی کردم!

فقط چند لحظه... و به انسان بودن اندیشیدم... و به انسان نما بودن!

و سوالی بی پاسخ... قد علم کرده در جای جای افکارم:

به چه امید هنوز می آفرینی؟؟؟!!!

و تو امروز... با بر انگیختن یک دنیا قافیه... سوالم را پاسخ میگویی!!!

آه که نشانه هایت را می ستایم...........


 
باز خواهم گشت!
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 

قلمم را بیش از این توان انتظار کشیدن من نیست....
و نه مرا توان گلایه از او....
به سراغش گر نروم
خشک خواهد شد...
خشک خواهم شد!

(میخام دوباره بنویسم!)


 
تعبیر ابرها... مرا بهانه ی گریستن نیست بیش از این!
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

* A Winter's Dream * by pareeerica.

سرما در سرما گم شده بود
دیگر کسی نشانی خورشید را نمی پرسید
انگار من هم خو گرفته بودم...
به باغچه ی خشک
به صدای باد
به نمای ترک خورده ی دیوار!
و در خیال  قصه ی اسرار می پروراندم...
...و اما... ناگه...
زود رسید آنروز
که در سرمای دلنشین این خسته
با شعله های فتنه انگیزش به رقص درآمد
خورشید بی صفت!
و یخها آب شد... ای روا کرده ستم
و گلها غنچه کرد...  ای نوای افسونگر باران
و من گرم شدم... ای خورشید بی هنگام!!!
به که چه سالی و چه بهاری!
صدای آزیر وصال در توهمی سرسری نواخته میشد
و من...
در گیسوانم میپروراندم...
شاپرکهای کاغذی بهار امسال را!
و به باد میسپردمش... به شانه ی نسیم...
به راستی بهار بود!
در آنسوی خوشه های انگور
 و تپش معنا یافت...
که رنگ بازد زمستان منقبض ممتد کشنده!
آری بهار شده بود...
از نشانه هایش می فهمیدم...
از شکوفه ها...
از بازی دزد و پلیس ابر و خورشید...
از سلام صبح
از شعف پر سرور چشمانم...شعفی ساده لوح... شعفی بی خبر!

***

و اما...
و شاید...
...
و حالا...
کاش با من آشتی کند... طنین زمستانم
زمستان سوزانم...
دریغا که فروختم حرم تنش را...
به رقصنده شعله ای فانی!
بی آنک از آسمانش بدانم!
و حالا...
کاش با من آشتی کند
هوای آشنای وزهای زمستانی من!
و دوباره با من خو بگیرد
باغچه ی خشک
صدای باد
نمای ترک خورده ی دیوار!

کاش با من آشتی کند...
پیش از غروب این خورشید آفتاب نما...
که با دست های گر گرفته ام خاموش کنم...
نیشخند مرموز یخ بسته اش را!
و در حقیقت اکنون جمع کنم...
گیسوان پریشان خوش خیال خویش


 
← صفحه بعد